محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3505
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيراهن خود را بالا زد ، يك جبهء حرير زير پيراهن پوشيده بود كه پايين آن را زير كمربند جا داد . مادرش مىگفت : « لباست را جمع كن » گويد : آنگاه ابن زبير برفت و شعرى مىخواند به اين مضمون : « من وقتى كه روز خويش را مىشناسم « صبورى مىكنم « كه بعضىها روز را مىشناسند « اما سپس منكر آن مىشوند . » گويد : پيرزن سخن او را شنيد و گفت : « به خدا صبورى مىكنى ان شاء الله كه پدرت ابو بكر بود و زبير و مادرت صفيه دختر عبد المطلب . » ثور بن يزيد به نقل از پيرى از مردم حمص كه در جنگ ابن زبير با مردم شام حضور داشته بود گويد : « روز سه شنبه او را ديدم ، ما مردم حمص پانصد ، پانصد ، ازدرى كه خاص ما بود و كسى جز ما از آن وارد نمىشد ، سوى او مىرفتيم و او به تنهايى به دنبال ما مىآمد كه از مقابل وى هزيمت شده بوديم هرگز رجز وى را فراموش نمىكنم كه مضمون آن چنين بود : « وقتى روز خود را بشناسم « صبورى مىكنم « كه آزاده روزهاى خويش را مىشناسد « بعضىها آن را مىشناسند « اما سپس منكر آن مىشوند . » و من مىگفتم به خدا آزاده و شرافتمند تويى گويد : ديدمش كه در ابطح ايستاده بود و كسى به او نزديك نمىشد چندان كه پنداشتم كشته نخواهد شد . نافع آزاد شدهء بنى اسد گويد : روز سه شنبه درها را ديدم كه از مردم شام